تعداد بازديد :  
تاريخ : سه‌شنبه ۳۱ فروردین ۱۳۸٩


برچسب‌ها:


ارسال توسط هم عهدان منتظر
تعداد بازديد :  
تاريخ : یکشنبه ٢٩ فروردین ۱۳۸٩

آقا محمد، که متصدی شمعهای حرم عسکریین (ع) است، می گوید: کلیددار آن مکان مقدس، شخصی به نام سید حسین بود و خیلی از اوقات برادرش - سید شاهر -از طرف او این کار را انجام می داد.

سید شاهر می گوید: شبی در حرم مطهر به نیابت از برادرم سید حسین مشغول خدمت بودم، تا آن که تمام اشخاصی که در آن جا بودند، بیرون رفته و کسی در آن مکان شریف باقی نماند، لذاقصد کردم درهای حرم را ببندم.

یکی از درها را بستم ناگاه دیدم سید جلیل القدری،در نهایت خشوع داخل شد و مقابل ضریح مقدس ایستاد.

با خود گفتم، او می بیند که من می خواهم درهای حرم را ببندم، لابد زیارت خود رامختصر می کند.

کتابی را که در دست داشت، گشود و شروع به خواندن زیارت جامعه کبیره با ترتیل واطمینان نمود و در بین خواندن هر یک از فقرات آن زیارت، مثل کسی که مضطرب وحیران باشد، گریه می کرد.

نزد او رفتم و از او خواستم که زیارتش را تخفیف دهد و عجله کند، ولی اصلاتوجهی ننمود.

من هم کمی نشستم، اما خلقم تنگ شد.

دوباره برخاستم و از اوخواهش نمودم که زیارتش را تخفیف دهد و این بار حرفهای خشنی به ایشان گفتم،باز به من التفات نکرد.

تا آن که برای بار سوم از او درخواست تخفیف در زیارت وتوقف را نمودم و کتابی که در دست داشت از او گرفته به او فحش دادم، باز آن سیدجلیل متعرض من نشد و آن حال تانی و گریه و حضور قلب خود را از دست نداد،ولی همین که من کتاب را از دستش گرفتم، متوجه شدم چشمهایم چیزی رانمی بیند.

تلاش کردم که شاید اطراف را ببینم، اما دیدم واقعا کور شده ام.

با این حال خود رانزدیک دری که باز بود، کشاندم و دو طرف آن را با دو دست گرفتم و منتظر بیرون آمدن او شدم.

وقتی زیارتش را در پیش روی مبارک تمام کرد، متوجه پشت ضریح مقدس شد وحضرت نرجس خاتون و حکیمه خاتون را زیارت نمود که من صدای او رامی شنیدم.

بعد از زیارت به قصد خروج به طرف در آمد همین که نزدیک در رسید وخواست بیرون رود، دامنش را گرفتم و تضرع و زاری نمودم و آن بزرگوار را قسم دادم که از تقصیر من درگذرد و چشمهای مرا به حالت اول برگرداند.

ایشان کتاب را ازمن گرفت و به چشمهای من اشاره ای نمود، همان لحظه چشمهایم به حالت اول برگشتند و همه چیز را می دیدم، مثل این که اصلا نابینا نشده ام، اما آن بزرگوار از نظرم غایب شد و هر قدر که در رواق و صحن جستجو نمودم، احدی را ندیدم..

منبع :برکات حضرت ولی عصر(ع) به نوشته حاج شیخ علی اکبر نهاوندی ص  (٢٢۶)


برچسب‌ها: تشرف در حرم


ارسال توسط هم عهدان منتظر
تعداد بازديد :  
تاريخ : یکشنبه ٢٢ فروردین ۱۳۸٩

یکی از شیعیان خاندان عصمت و طهارت (ع) می گوید: روزی نزد پدرم بودم.

مردی را دیدم که با او صحبت می کرد.

ناگاه در بین سخن گفتن،خواب بر او غلبه کرد و عمامه از سرش افتاد.

اثر زخم عمیقی بر سرش ظاهر شد.

از اوسؤال کردم جریان این جراحت که به ضربات شمشیر می ماند چیست؟ گفت: اینها از ضربه شمشیر در جنگ صفین است.

حاضرین تعجب کرده به او گفتند: جنگ صفین مربوط به قرنها پیش است و یقینا تودر آن زمان نبوده ای، چطور چنین چیزی امکان دارد؟ گفت: بله، همین طور است که می گویید.

من روزی به طرف مصر سفر می کردم و دربین راه مردی از طایفه غره با من همراه شد.

با هم صحبت می کردیم و در بین صحبت از جنگ صفین، یادی شد.

آن مرد گفت: اگر من در آن جا حاضر بودم، شمشیر خود رااز خون علی و اصحابش سیراب می کردم.

من هم گفتم: اگر من حاضر بودم، شمشیر خود را از خون معاویه و یارانش رنگین می کردم.

آن مرد گفت: علی و معاویه و آن یاران که الان نیستند، ولی من و تو که از یاران آنهاییم.

بیا تا حق خود را از یکدیگر بگیریم و روح ایشان را از خود راضی نماییم.

این را گفت و شمشیر را از نیام خارج نمود.

من هم شمشیر خود را از غلاف کشیدم و به یکدیگردرآویختیم.

درگیری شدیدی واقع گردید.

ناگاه آن مرد ضربه ای بر فرق سرم وارد کرد که افتادم واز هوش رفتم.

دیگر ندانستم که چه اتفاق افتاد، مگر وقتی که دیدم مردی مرا با ته نیزه خود حرکت می دهد و بیدار می نماید، چون چشم گشودم، سواری را بر سر بالین خود دیدم که از اسب پیاده شد.

دستی بر جراحت و زخم من کشید، گویا دست اودارویی بود که فورا آن را بهبودی بخشید و جای ضربه را خوب کرد.

بعد فرمود: کمی صبر کن تا برگردم.

آن مرد بر اسب خود سوار شد و از نظرم غایب گردید.

طولی نکشید که اسب  و اثاثیه مرا باخود آورد.

فرمود:این دشمن تو است که ما او را به هلاکت رساندیم چون تو ما را یاری کردی، ما هم تو رایاری نمودیم ولینصرن اللّه من ینصره (یقینا خدای تعالی، کسی که او را یاری کند،یاریش می نماید.)

 وقتی این قضیه را دیدم مسرور گشته و عرض کردم: ای مولای من تو کیستی؟ فرمود: من م ح م د ابن الحسن، صاحب الزمان هستم.

بعد فرمودند: اگر راجع به این زخم از تو پرسیدند: بگو آن را در جنگ صفین به سرم زده اند.

این جمله را فرمود و ازنظرم غایب شد.

منبع: برکات حضرت ولی عصر( ع ) به نوشته حاج شیخ علی اکبر نهاوندی ، ص( ٨٧)


برچسب‌ها: جنگ صفین


ارسال توسط هم عهدان منتظر
تعداد بازديد :  
تاريخ : جمعه ٢٠ فروردین ۱۳۸٩

جمعه یعنی شوق،یعنی انتظار،جمعه یعنی طاق ابروی نگار،

جمعه یعنی یک غروب غصه وار،جمعه یعنی مهدی چشم انتظار.


برچسب‌ها:


ارسال توسط هم عهدان منتظر
تعداد بازديد :  
تاريخ : جمعه ۱۳ فروردین ۱۳۸٩

تا محو رخ نگار شیرین سخنیم

فارغ ز تعنیات و از خویشتنیم

ما دل به کسی نداده الا یک عمر

دیوانه ی عشق حجت ابن الحسنیم


برچسب‌ها: حجت ابن الحسن, امام


ارسال توسط هم عهدان منتظر
تعداد بازديد :  
تاريخ : چهارشنبه ۱۱ فروردین ۱۳۸٩

الا که راز خدایی !خدا کند که بیایی!                تو نور غیب نمایی!خدا کند که بیایی!

دل مدینه شکسته ،حرم به راه نشسته             تو مروه ای تو صفایی،خدا کند که بیایی!

قسم به عصمت زهرا،بیا ز غیبت کبری!          دگر بس است جدایی، خداکند که بیایی!

"سید رضا مؤید"

 


برچسب‌ها: مروه, صفا, مدینه, غیب


ارسال توسط هم عهدان منتظر
تعداد بازديد :  
تاريخ : جمعه ٦ فروردین ۱۳۸٩

تمام خاک را گشتم به دنبال صدای تو          

 ببین باقیست روی لحظه هایم جای پای تو

 صدایم از تو خواهد بود اگر برگردی ای موعود

پر از داغ شقایقهاست آوازم برای تو  


برچسب‌ها: موعود, شقایق, لبخند, امام


ارسال توسط هم عهدان منتظر
تعداد بازديد :  
تاريخ : یکشنبه ۱ فروردین ۱۳۸٩

نه از این کوه صدایی،نه در این دشت غباری

                                                         نه به این روز امیدی،نه از آن دور سواری

آن قدر لاله وارونه در این کوه نشسته است

                                                        که نمانده است به پیراهنت ای دشت غباری

برس ای عشق به داد دل ما چشم به راهان

                                                       تا کنیم عزم خود جزم،به یاری سواری 


برچسب‌ها:


ارسال توسط هم عهدان منتظر